My Story

داستان من

 

داستان زندگی من – با تمام فراز و نشیب‌هاش – داستانیست سراسر امید و آرزو، جنگ و رخنه، سیاهی و سپیدی و زمینی و بهشتی!

مهدی عباسیان

سلام!
من مهدیم … مهدی عباسیان

میخوام اینجا کمی از داستان زندگیم بگم؛ امیدوارم حوصلتون بشه و بخونیدش 🙂
داستان زندگی من سراسر… عی وابسته به متن می‌باشد آنها با استفاده از محتویات ساختگی، صفحه گرافیکی خود را صفحه‌آرایی می‌کنند تا مرحله طراحی و صفحه‌بندی را به پایان برند.نوعی وابسته به متن می‌باشد آنها با استفاده از محتویات ساختگی، صفحه گرافیکی خود را صفحه‌آرایی می‌کنند تا مرحله طراحی و صفحه‌بندی را به پایان برند.

نوعی وابسته به متن می‌باشد آنها با استفاده از محتویات ساختگی، صفحه گرافیکی خود را صفحه‌آرایی می‌کنند تا مرحله طراحی و صفحه‌بندی را به پایان برند.نوعی وابسته به متن می‌باشد آنها با استفاده از محتویات ساختگی، صفحه گرافیکی خود را صفحه‌آرایی می‌کنند تا مرحله طراحی و صفحه‌بندی را به پایان برند.نوعی وابسته به متن می‌باشد آنها با استفاده از محتویات ساختگی، صفحه گرافیکی خود را صفحه‌آرایی می‌کنند تا مرحله طراحی و صفحه‌بندی را به پایان برند.نوعی وابسته به متن می‌باشد آنها با استفاده از محتویات ساختگی، صفحه گرافیکی خود را صفحه‌آرایی می‌کنند تا مرحله طراحی و صفحه‌بندی را به پایان برند.

در بیست و سومین روز از گرم ترین ماه سال – تیر ماه دوست داشتنی – در چهارمین سال از دهه هفتاد شمسی بود که من در دیار نصف جهان، اصفهانِ جان، از پدری معلم و مادری خانه‌دار، به دنیا اومدم.
تا شش سالگی در یکی از محله های قدیمی و سنتی اصفهان زندگی میکردیم و سال ۸۰ به طهران کوچ کردیم!
اینکه چرا رفتیم طهران رو نمیدونم! شاید به خاطر شغل پدر، شایدم چون مادربزرگ و دایی ها اونجا زندگی میکردن، شایدم خونواده فکر میکردن من باید توی پایتخت بزرگ شم!
دلیلش هرچی که بود، مارو ۵ سالی مشغول خودش کرد و من دوران مهدکودک تا چهارم دبستان رو در محله های جنوب طهران گذروندم… راستش اسم مدرسه و معلم ها رو یادم نمیاد… فقط یادمه مهدکودکم توی فرهنگسرای خاوران بود و یکی از معلم های دبستانم خانوم سیستانی بود.
خلاصه بعد از ۵ سال مستأجری توی پایتخت لعنتی، برگشتیم به شهر دوست داشتنی خودمون. کلاس پنجم رو توی دبستان امامت گذروندم و وارد مقطع راهنمایی شدم. از اونجایی که پدر جانباز و اسیر جنگ بود ( که بعدا در یک پست مفصل بهش خواهم پرداخت ) من رو در مدرسه شاهد شهید فهمیده ثبت نام کردن که بعد از یک سال به شاهد جناب منتقل شد.
دوره اول راهنمایی شروع آشنایی من با دوستانی بود که دوران نوجوانی رو باهاشون گذروندم.
اول و دوم و سوم راهنمایی گذشت و دوران دبیرستان در مدرسه شاهد نیلی پور شروع شد. مثل خیلی از پسرهای دیگه رشته ریاضی – فیزیک رو جلوی پام گذاشتن و بعد از ۱۲ سال درس خوندن، وقت کنکور شد!
این کنکور لعنتی… پر از سوالات ریاضی و فیزیک لعنتی تر!
سال ۹۲ بود و کنکور شروع شد… یه نگاه به سوال ها انداختم، یه نگاه به مداد توی دستم و یه نگاه به خودم…
به خودم گفتم “ تو مال این حرفا نیستی “
بساطمو جمع کردم و از جلسه کنکور زدم بیرون!
رسیدم خونه و حسابی خوابیدم و فردا صب که بیدار شدم به بابام گفتم “ میخوام یه سال درس بخونم و سال دیگه کنکور بترکونم ‌”
قرار شد از شنبه شروع کنم به درس خوندن.
نشستم کلی برنامه ریزی کردم… درس ها، روزها، ساعت ها، کلاس ها، کتاب ها و غیره و غیره…
شنبه اومد… یکی دو ساعت درس خوندم… خسته شدم… یکم خوابیدم… عصر بیدار شدم… یکم خوندم… خسته شدم… خوابیدم… صبح شد… یکم خوندم… خسته شدم… رفتم از خونه بیرون… گفتم اینجوری فایده نداره… این هفته رو استراحت میکنم، از شنبه بعدی شروع میکنم…
شنبه بعدی اومد… شنبه بعدیش هم اومد… شنبه های بعدی هم اومدن… ولی امان از یک صفحه درس خوندن!
مشکل کجا بود؟
من آدم درس خوندن نبودم… هرکاری میکردم برای فرار از درس خوندن!
تیر ماه ۹۳ رسید و کنکور شروع شد…
ساعت ۸ صبح، شروع دومین کنکور لعنتی!
تست های زبان رو زدم، یکم هم عربی و دینی.
میخواستم پاسخنامه رو تحویل بدم و برم ولی مراقب جلسه اجازه نداد و گفت باید یک ساعت دیگه بمونی.
داشتم آبمیوه میخوردم و سوال های شیمی رو یه نگاه مینداختم، که از صندلی کناریم صدای خنده اومد. برگشتم نگاه کردم دیدم پسری که کنارم نشسته بود یه سوسک روی زمین پیدا کرده و از روی بیکاری، میندازتش زیر پای کسایی که سخت مشغول جواب دادن به سوالا بودن! منم مثل اینایی که رفتن سینما – آبمیوه به دست – به کارهاش نگاه میکردم و میخندیدم… تا اینکه مراقب اومد و گفت “ برگه هاتونو بدید و برید “
مام از خدا خواسته، زدیم بیرون از جلسه.
وقتی رسیدم خونه، مثل اینایی که کوه کندن و مثلا حاصل تلاش یک سالشون رو به ثمر نشوندن، خسته شده بودم و حسابی خوابیدم! صبح روز بعدش که بیدار شدم انگار یه بار سنگینی از روو دوشم برداشته بودن!
به خودم میگفتم “ آخه لعنتی! تو که یه لغتم درس نخوندی، چرا ادای خسته هارو درمیاری ؟ “
خلاصه چند هفته ای گذشت و جواب های کنکور اومد و من به خاطر سهمیه پدر، دانشگاه اصفهان قبول شدم!
.
.
.
یکم مهر ماه ۱۳۹۳
روزی که خیلی چیزها تغییر کرد!
مهدی دانشجو شده بود! اون کسی که تا دیروز احساس های گرم کودکیش رو هنوز داشت، احساس بلوغ میکرد…
روز اول دانشگاه، خوشحال و خندون، قدم زنان به سمت دانشکده کامپیوتر میرفتم و به این فکر میکردم که “ چه بشود! دانشگاه اصفهان، مهندسی نرم افزار، چقدر خوش میگذره! “
دانشگاه شروع شد…
روز اول، ریاضی
روز دوم، فیزیک
روز سوم تاریخ اسلام
پس کامپیوترش کوو؟ برنامه نویسیش کجاس؟
روز چهارم بالاخره رسیدیم به کلاسای برنامه نویسی!
خانوم دکتر ***** ***** اومد سر کلاس با یه کتاب و یه لیست زیربغل.
مثل دبستان، اول کلاس حضور غیاب کرد… معلوم بود خیلی آماتوره!
درس دادن رو که میخواست شروع کنه، وایت برد رو پاک کرد!
با خودم گفتم “ یعنی چی ؟ مگه کلاس برنامه نویسی نیست؟ چرا وایت برد رو پاک میکنه؟ چرا نمیگه کامپیوترهارو روشن کنید؟ “
توی این فکرا بودم که دیدم داره Header رو با زبان C++ مینویسه! با ماژیک!
من که هاج و واج بودم و داشتم به این فکر میکردم که مگه میشه؟! دیدم آخر Header رو با .h تموم کرد!
سریع دستمو اوردم بالا و گفتم “ خانوم .h چند ساله از C++ حذف شده “
خانوم دکتر جواب داد “ همین که من میگم درسته! کتابم همینو نوشته!  “
من رسما خفه شدم! با خودم میگفتم یعنی چی؟ من مطمئنم که حذف شده! خیر سرم این همه کد زدم!
بعد کلاس سریع رفتم خونه وVisual Studio  رو باز کردم و چند خط کد C++ زدم و مطمئن شدم که .h حذف شده!
روزشماری میکردم که جلسه بعدی کلاس برنامه نویسی بیاد و من استادو ضایع کنم!
بالاخره کلاس شروع شد و همون اول کار رفتم یکی از کامپیوترهارو روشن کردم و کدها رو زدم و استادو صدا زدم و با غرور تمام گفتم “ دیدید استاد J “ استاد هم که به غرورش برخورده بود گفت “ من کاری به این چیزا ندارم! همین که من میگم درسته و شما باید توی امتحان همینو بنویسید!، شمام اگه خیلی بلدی، کلاسا رو نیا آقای غلط گیر! “
من که نمیدونستم چی بگم، خفه شدم و تا اخر کلاس توو فکر بودم…
کلاس تموم شد و من چند روزی نرفتم دانشگاه تا اینکه یه روز جلوی در دانشکده فنی وایساده بودیم و یکی از بچه ها گفت “ راستیStartUp Grind  اصفهان هفته دیگه برگزار میشه “
شاید باورتون نشه، ولی این جمله شروع زندگی استارتاپی من بود…
راستش تا اون موقع اصلا نمیدونستم استارتاپ چیه!
سریع گوگلش کردم و سایتشو پیدا کردم و ثبت نام کردم.
پنجم آذر ۹۳ بود… مهمان برنامه آقای سیاپوری، مدیر وبسایت P30Download.com بود.
من و دوستم که یکم زود رسیده بودیم، رفتیم نمازخونه که تا برنامه شروع نشده نماز بخونیم، که یهو آقای سیاپوری رو دیدیم! باورم نمیشد… با خودم میگفتم “ وایییی چه آدم خفنییییی!!! مدیر پی سی دانلودددددد!!! چقد باید خفن باشه این آدم! “
خلاصه با کلی خجالت و رودروایسی رفتم جلو و سلام کردم و اونم محترمانه جواب داد و رفتیم برای مراسم.
داستان زندگی آقای سیاپوری رو که گوش میدادم، با خودم میگفتم این آدم ها خفن نبودن از اول که! فقط اراده قوی ای داشتن برای خفن شدن…
بین سخنرانی یه تایم استراحت و شبکه سازی دادن که شرکت کننده ها باهم آشنا شن.
همینطور که داشتم آبمیوه میخوردم یه نفر اومد جلو و گفت “ سلام، فلانی هستم، مدیر سایت فلان، تخصص شما چیه؟ “
منم که آماتور! نمیدونستم چی بگم! گفتم “ سلام، مهدیم، برنامه نویس iOS “
اونم گفت “ خوشبختم، ما یه رویداد داریم به اسم همفکر که هر یکشنبه دور هم جمع میشیم و در مورد استارتاپ ها صحبت میکنیم” منم گفتم “ حتما میام، باعث خوشحالیه”
رویداد تموم شد و چند هفته ای گذشت و من مشغول امتحانای دانشگاه بودم و همفکر رو شرکت نکردم.
تا اینکه یه روز یکی از رفقا گفت بیا باهم بریم… رفتیم یه کافه که یادم نمیاد کجا بود… حدود ۱۰-۱۲ نفری دور هم جمع شده بودن… از قیافه هاشون مشخص بود گیکن! رفتم جلو و سلام و احوال پرسی و معرفی و غیره و غیره…
از جمعشون خوشم اومد… از اون هفته دیگه اکثر جلسه های همفکرو شرکت میکردم… توی یکی از همین جلسات بود که یکی از شرکت کننده ها – محمد کرمانی – گفت “ میخوام استارتاپ ویکند برگزار کنم توی دانشگاه صنعتی، هرکس میخواد بیاد توی این لینک ثبت نام کنه “
طبق معمول منِ از همه جا بیخبر رفتم سرچ کردم و فهمیدم استارتاپ ویکند چیه. میخواستم ثبت نام کنم که دیدم سه نوع بلیت داره: برنامه نویس، گرافیست، متخصص کسب و کار. دوتای آخر که نبودم، اولی رو هم چون حرفه ای نبودم، بیخیال ثبت نام شدم تا اینکه یه روز یکی از دوستان قدیمی دبیرستان پیام داد و گفت “ من برای استارتاپ ویکند دانشگاه صنعتی بلیتای ۶۰٪ تخفیف دارم، میای بریم؟ “ منم به یکی از همکلاسی های کلاس برنامه نویسیم گفتم و باهم ثبت نام کردیم.
روز اول رویداد، محمد کرمانی که الان مدیر BlueWhite CoWorking Space  هست، رفت روی استیج و توضیح داد که هرکس ایده داره وایسه توی صف و بیاد ایدش رو توی ۶۰ ثانیه – ارائه آسانسوری – کنه.
منم یه ایده به اسم “ درباره من “ داشتم. رفتم بالا و به افتضاح ترین حالت ممکن ایدم رو ارائه کردم!
رأی گیری کردن و درکمال ناباوری ایده من رأی اورد و من باید تیم جمع میکردم برای ۵۴ ساعت پیش روو!
دیگه رفتم توی جمعیت و چند نفری رو پیدا کردم و تیم رو جمع کردم و کارو شروع کردیم.
۳۶ ساعت وقت داشتیم تا ایدمون رو به مرحله MVP برسونیم. روز دوم گذشت و تمام منتورها از ایدمون ایراد گرفتن.
روز سوم – آخر – که دیگه خسته شده بودم از دست منتورها و ایرادهاشون و اینکه این ایده خوب نیست و غیره و غیره، به این نتیجه رسیدم که یه ارزش به درد بخور بهش اضافه کنم. نشستم فکر کردم ببینم چی به درد سایتمون میخوره یهو یاد اینفوگرافیک هایی که توی کانال همفکر منتشر میکردن افتادم. گفتم “ ما زندگینامه مردم رو در قالب اینفوگرافیک روی سایتمون میذاریم “ همینطور که داشتیم بحث میکردیم و ایراد میگرفتن ازمون و این داستانا، یهو گفتم “ اصن ما ابزار آنلاین ساخت اینفوگرافیک میشیم! “ توی شرایطی که فقط چند ساعت مونده بود رویداد تموم شه، ایدمون رو عوض کردیم و نشستیم روی ایده جدید کار کردیم… موقع ارائه جلوی داورها رسید. من رفتم روی استیج و ایده رو پرزنت کردم…
داورها خوششون نیومد… راستش فکر میکنم به خاطر ارائه ضعیف من بود.
بگذریم… رویداد تموم شد و ما جزو سه تیم اول نشدیم. ولی بعد رویداد چنتا از منتورها بم گفتن ایدتو اجرا کن، خیلی خوبه.
منم تصمیم گرفتم اجراش کنم…
از بعد رویداد دنبال برنامه نویس گشتم ولی مگه برنامه نویس باسواد پیدا میشه؟ هرکیو میدیدم میگفتم “ جاوا اسکریپت دولوپر سراغ نداری؟ “ کانتکتای گوشیم شده بود JS Developer دیگه! همه جاوا اسکریپت دولوپرهای کشورو میشناختم دیگه!
توی همین روزا بود، اواسط شهریور که یه دوستی پیام داد “ یه رویداد به اسم همنت توی اتاق بازرگانی قراره برگزار بشه، میای؟”  گفتم: “ باشه بذار ببینم اگه بچه ها اومدن، منم میام “ به چنتا از بچه ها پیام دادم و همشون گفتن میان.
ساعت ۱۱:۳۰ شب بود و ثبت نام ساعت ۱۲ تموم میشد، خلاصه با کلی استرس ثبت نام کردیم و صبح روز بعدش رفتیم اتاق بازرگانی برای ۴ روز رویداد.
من کوچیکترین شرکت کننده رویداد بودم! خلاصه بعد از ۳ روز کار و بیخوابی و غیره و غیره رسیدیم به روز ارائه. تیم ما اولین تیم ارائه دهنده بود، رفتم روی استیج و با داورهایی روبه رو شدم که معلوم بود یه لغت از حرفام هم نخواهند فهمید! ارائه ها که تموم شد، یه دور دیگه ارائه جلوی همه شرکت کننده ها و بزرگان و مقامات استانی قرار شد انجام بدیم.
رفتم روی استیج، صندلی وسط رو کشیدم عقب و توی میکروفن گفتم: “ ببخشید من خیلی خستم، نمیتونم وایسم دیگه! “ شروع کردم پیکان رو توضیح بدم، وسطای حرفام دیگه خسته شده بودم، گفتم “ خلاصه اینکه ما خیلییییی خوبیم :))) “
حالا تصور کنید قیافه حضار رو و از اون جالب تر قیافه مسئولین ردیف اولو :)) ارائم که تموم همه بلند شدن واسم دست زدن و وقتی از سالن رفتم بیرون استراحت کنم کلی آدم اومدن شمارمو گرفتن. نکته جالب اینکه توی این رویداد هم جزو سه تیم اول نشدیم! ولی نمره کامل رو از منتورها گرفتیم و باعث شد بهمون چندماه منتورشیپ رایگان بدن.
بعد رویداد رفتم خونه و طبق معمول خسته و کوفته خوابیدم. صبح روز بعدش بود که گوشیم زنگ خورد یه صدای جدی و رسمی گفت “ آقای عباسیان؟  “ گفتم “ بله “ گفت  “  فلانی هستم از دفتر دکتر گوهریان – دبیرکل اتاق بازرگانی – تماس میگیرم، آقای دکتر گفتن شما فردا ساعت ۱۰ تشریف بیارید دفترشون  “ منم که گیج خواب بودم گفتم “ باشه میام “
بابام گفت “ کی بود؟ “ گفتم “ هیشکی، از اتاق بازرگانی بود، گفتن بیا کارت داریم “ گفت “ خب برو “  گفتم “ نه بابا من آبم با این دولتیا توو یه جوب نمیره “ دیگه پدر اصرار کرد و مام فردا ساعت ۹:۴۵ دقیقه رفتیم اتاق بازرگانی. روی صندلی های انتظار نشسته بودم که یه آقای خوشتیپ ۴۰-۵۰ ساله اومد خیلی مودبانه سلام کرد. منم جواب سلام دادم و باز نشستم. اون بنده خدا گفت “ پس چرا اینجا میشینی؟  “ گفتم “ منتظر دکتر گوهریان هستم “ گفت “ خودمم! “ حالا تصور کنید قیافه منو :|| دبیرکل اتاق بازرگانی منو میشناسه ولی من نمیشناسمش :)) خلاصه رفتیم داخل و دکتر گفت “ بیاین برای اتاق بازرگانی اینفوگرافیک بزنید “ گفتم “ ما ابزار آنلاین ساخت اینفوگرافیک هستیم، خودمون طراحی نمیکنیم، نرم افزار ساده ای میدیم که مشتری خودش طراحی کنه “ گفت “ ببین آقای عباسیان، این سازمان نه سوادشو دارن، نه حوصلشو و نه خلاقیتشو. ولی پولشو دارن! شما بیا براشون سفارش اختصاصی بزن، پولشو بگیر، خرج نرم افزارت کن! “ به نظرم خیلی ایده ی خوبی بود. قبول کردم و رفتم دنبال طراح گرافیک. یکی از بچه ها گفت من انجامش میدم. رفتیم توی یکی از دفترهای اتاق بازرگانی و اطلاعاتشون رو اینفوگرافیک کردیم.
یادمه ۲۵۰۰۰۰۰ تومن بشون فاکتور دادم که ۵۰۰۰۰۰ تومن تخفیف گرفتن و ۲ میلیون تومن پرداخت کردن.
این
اولین
درآمد
زندگی
من
بود!
بعد از انجام این پروژه، دکتر گفت هرماه گزارشات ماهیانه اتاق رو اینفوگرافیک کنیم و ما هم قبول کردیم و شروع کردیم.
و این
شروع
پیکان بود.
دنبال دفتر کار بودیم که اون زمان هنایش که یه فضای کار گروهی بود راه افتاده بود و مام رفتیم یه میز اجاره کردیم و نشستیم پای کار.
چند روز بعد یه نفر زنگ زد و گفت “ تشریف بیارید معاونت فرهنگی شهرداری “ مام رفتیم اونجا و از همه جا بیخبر که اینا مارو از کجا پیدا کردن و خلاصه اینکه یه سفارش برای طراحی نیمرخ اجتماعی اصفهان بمون دادن.
منم که دیدم حجم کار داره زیاد میشه دنبال طراح گشتم و توی همین حال و هوا یه برنامه نویس خوب هم پیدا کردیم و کار سایت رو شروع کردیم.
روزا میرفتیم هنایش و به میزمون که ۴ نفر بودیم نگاه میکردم و به خودم میگفتم “ یعنی میشه یه روز من کل این میزا رو بگیرم؟ یعنی میشه یه روز کل این دفتر مال من باشه؟ “ میدونم این جملات کلیشه این، ولی من واقعا اینارو اونروز به خودم گفتم. خلاصه هرچی میرفتیم جلوتر، تعدادمونم بیشتر میشد و رسیده بودیم به ۸ نفر. تا اینکه دکتر گوهریان گفت مجموعه فرشچیان رو اجاره کردن و یکی از دفترهاشو به ما اجاره میدن.
دفترمون ۴ متر در ۴ متر بود. خیلی کوچیک، فقط دیوار بود و برق. ۲ تا میز ساختیم و ۸ تا صندلی خریدیم و شروع کردیم به کار. بچه ها ساعت ۹ میومدن تا ۶ سر کار. برای شستن ظرفا یا حتی آب خوردن، باید تا دستشویی های مجموعه میرفتیم و از شیرهای اونجا استفاده میکردیم :)) یه روز از همین روزهای سخت کاری دکتر بمون گفت “ استاد فرشچیان داره میاد اینجا، اینفوگرافیک زندگینامش رو بزنید تا بهش هدیه بدیم “ مام قبول کردیم و باید توی ۷۲ ساعت یه اینفوگرافیک دو زبانه که در شأن استاد فرشچیان باشه طراحی میکردیم.
خلاصه ۷۲ ساعت بی وقفه کار کردیم